عناوین یادداشت‌ها 

  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 23 اسفند 1394 08:54)
    بهترین کانال آهنگهای مازنی در تلگرام
  • خرما (سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 14:09)
    طفلی بسیار خرما میخورد. مادرش او را نزد پیامبر برد و گفت:<<به این طفل بفرمایید خرما نخورد.>> پیامبر فرمود:<<امروز برو فردا باز آی.>> روز دیگر، زن باز آمد. حضرت با مهربانی به کودک فرمود:<<خرما نخور.>> زن گفت:<<یا رسول الله، چرا دیروز به او نفرمودید؟>> پیامبر...
  • گندم و موش (شنبه 15 فروردین 1394 18:31)
    شخصی به دوستش گفت:<<پنجاه من گندم داشتم تا مرا خبر شد موشان تمام آنها را خورده بودند.>> او گفت:<<من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان را خبر شد، من تمام آنها را خورده بودند.>>
  • نادانی فرعون (جمعه 29 اسفند 1393 12:07)
    ابلیس وقتی نزد فرعون آمد وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول میکرد. ابلیس گفت : هیچکس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید خوشاب ساختن ؟ فرعون گفت : نه ابلیس به لطایف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مروارید خوشاب ساخت. فرعون بسیار تعجب کرد و گفت : اینت استاد مردی که تویی! ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت : مرا با...
  • خر طلبکار (جمعه 29 اسفند 1393 11:40)
    دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش میشناختند ، موجه شدند که روز به روز ضعیف تر میشود. روزی به ملا گفتند : ملا ، مگر به خرت غذا نمیدهی که اینقدر ضعیف شده؟ ملا گفت : چرا ، شبی دو من جو از من جیره میگیرد. دوستانش گفتند : پس چرا اینقدر لاغر شده ؟ ملانصرالدین گفت : هی بسوزه پدر نداری ، بیچاره خرم جیره یک ماهش را از من...
  • مصیبت (جمعه 29 اسفند 1393 11:26)
    بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت : ای پدر فرمان تو است ، نگویم ولیکن خواهم مرا پر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست ؟ گفت : تا مصیبت دو نشود ، یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه.
  • خواندنی ایثار و شکر (جمعه 29 اسفند 1393 11:13)
    شفیق بلخی از مردی پرسید : تهی دستانتان چه میکنند؟ گفت : اگر یابند بخورند و اگر نیابند بردباری کنند. شفیق گفت همه چنین میکنند. مرد گفت شما چگونه اید؟ شفیق گفت اگر یابیم ایثار کنیم و اگر نیابیم شکر بگذاریم.
  • میدان جنگ (چهارشنبه 20 اسفند 1393 15:20)
    شخصی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که اگر تیری از جانب دشمن بیاید بر دارد. گفتند:<<شاید نیاید؟>> گفت:<<آن وقت جنگ نبود.>>
  • آهو و سگ (یکشنبه 17 اسفند 1393 15:16)
    روزی سگی در پی آهوییمی دوید،آهو رو به عقب کرد و گفت:<<ای سگ،رنج بیهوده به خود راه مده که به من نخواهی رسید زیرا که تو در پی استخوان می دوی و من در پی جان و طلب استخوان هرگز به طالب جان نمی رسد.
  • حق کابین (پنج‌شنبه 14 اسفند 1393 09:29)
    ظریفی مفلس شده بود. از او پرسیدند که تورا هیچ مانده است؟ گفت:<<من خود بهغایت مفلسم، اما زوج مرا فی الجمله چیزی مانده.>> گفتند :<<چه مقدار؟>> گفت:<<ده هزار دینار زر و پنج خروار ابریشم حق کابین او که بر ذمه من است.>>
  • بد اقبالی (پنج‌شنبه 14 اسفند 1393 09:27)
    نقل کرده اند که حاتم اصم اراده سفر کرد و به همسر خود گفت:<<چه قدر خرجی بگذارم؟>> زن گفت:<<به قدری که در دنیا حیات دارم.>> حاتم گفت:<<حیات تو در دست من نیست.>> زن گفت:<<روزی من هم در دست تو نیست.>> حاتم او را تحسین کرد و به او آفرین گفت.
  • بخیل و حکیم (یکشنبه 10 اسفند 1393 15:14)
    بخیلی حکیمی را دید که به محنت بسیار سنگ از معدن نقره می کند، ریزه می ساخت بعد از آن می گداخت و قراضه ای حاصل می کرد و با آن معاش می گذراند. بخیل گفت:<<ای حکیم، معیشت از این آسان تر میسر است، این همه محنت چرا می کشی؟>> گفت:<<به این محنت و مشقت زر حاصل کردن بر من هزار بار آسان تر است که از مشت تو یک...
  • اثبات نادانی (جمعه 8 اسفند 1393 13:22)
    دو رفیق با یکدیگر مشغول صحبت بودند. رفیق اول گفت:<<گمان می کنم تو به هیچ چیزی اعتقاد نداشته باشی!>> رفیق دوم پرسید:<<چطور؟ من فقط به آنچه می فهمم معتقد هستم!>> رفیق اول گفت:<<من هم برای همین می گویم.>>
  • ابو العیناء و اولاد آدم (جمعه 8 اسفند 1393 13:16)
    شخصی بر بالای ابو العیناء که جایی را نمی دید ایستاده بود. ابواعیناء یک مرتبه متوجه حضور او شد وپرسید:<<کیستی؟>> مرد گفت:<<از اولاد آدم!>> ابوعیناء گفت:<<مرحبا به تو، خدا تورا طول عمر موهبت کند، چه مرا گمان بود که این نسل از روی زمین بر افتاده است!
  • آرزوی جوانی (پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 17:29)
    مردی از دوست خود پرسید:<<تا به حال که شصت سال از عمرت می گذرد، آیا به یکی از آرزوی جوانی ات رسیده ای؟>> گفت:<<آری، فقط به یکی، هنگامی که پدرم در کودکی مرا تنبیه میکرد و مویسرم را می کشید، آرزو میکردم که به هیچ وجه مو نداشته باشم و امروز به این آرزو رسیده ام.>>
  • سر کار گزاشتن حاکم (پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 12:00)
    روزی روزگاری حاکمی بود که فکر میکرد هیچکس نمی تواند او را سر کار بگزارد. بهلول که این حرف حاکم را شنید، به قصر بزرگ حاکم رفت و به حاکم گفت:<<من میتوانم شما را سر کار بگزارم.>> حاکم گفت:<<باش، ولی هیچکس نمی تواند مرا سر کار بگزارد
  • افتادن از آسمان (یکشنبه 19 بهمن 1393 14:55)
    روزی مردی نزد حاکم رفت و گفت:<<به دادم برسید. یک نفر به زور وارد خانه ی من شده است و می گوید، این خانه، مال اوست.>> حاکم دستور داد تا آن مرد را بیاورند. وقتی او را آوردند، حاکم از او پرسید:<<چرا می خواهی به زور، خانه ی این مرد را بگیری؟>> مرد جواب داد :<<من از آسمان افتاده ام توی آن خانه،...
  • خروس ایرانی (یکشنبه 19 بهمن 1393 14:42)
    در روزگاران قدیم، جنگی میان ایران و یکی از کشور ها درگرفت.فرمانده سپاه دشمن، نزد فرمانده سپاه ایران آمد. او کیسه ای پر از ارزن آورده بود. وقتی به ملاقات فرمانده سپاه ایران رفت، سر کیسه را باز کرد و ارزن ها را روی زمین ریخت و گفت:<< سپاهیان ما مانند دانه های ارزن بسیارند و در اندک زمانی به شما حمله ور می...
  • راز جعبه (یکشنبه 19 بهمن 1393 14:31)
    شخصی، نزد حکیمی رفت و گفت:<<ای حکیم، راز خوشبختی و پیروزی را به من بیاموز.>> حکیم گفت:<<اگر فردا بیایی، رازی زا برای تو خواهم گفت.>> آن مرد رفت و فردا بازگشت. حکیم جعبه ای به او داد و گفت:<<مواظب باش! در این جعبه نباید باز شود.>> شخص با شگفتی جعبه را گرفت و راه افتاد. در راه به این...
  • نویسنده ی بزرگ (یکشنبه 19 بهمن 1393 13:15)
    <<حاتم طایی را گفتند:<<از خود بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای؟>> گفت:<<بلی؛ روزی چهل شتر، قربانی کرده بودم امرای عرب را؛ و خود به گوشه ی صحرا، به حاجتی بیرون رفتم. خارکننی را دیدم، که پشته فراهم نهاده.>> گفتم:<<به مهمانی حاتم چرا نروی؛ که خلقی بر سماط او، گرد آمده...
  • طبل تو خالی (شنبه 18 بهمن 1393 17:44)
    مشک آن است که خود ببوید؛ نه آن که عطار بگوید. دانا چون طبله ی عطار است، خاموش و هنر نمای؛ و نادان چون طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.
  • ادب از که آموختی (شنبه 18 بهمن 1393 17:41)
    لقمان را گفتند:<<ادب از که آموختی؟>> گفت:<<از بی ادبان، هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، از آن پرهیز کردم.>>
  • عالم بی عمل (شنبه 18 بهمن 1393 17:38)
    یکی را گفتند:<<عالم بی عمل، به چه ماند؟>> گفت:<<به زنبور بی عسل.>>
  • رنج بیهوده (شنبه 18 بهمن 1393 17:30)
    دو کس، رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند: یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد: علم، چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست، نادانی
  • قویترین حیوان جنگل (شنبه 18 بهمن 1393 17:23)
    شیری در جنگل راه میرفت و به هر جانوری می رسید، میپرسید:<< قویترین حیوان جنگل کیست؟>> جانور با ترس و لرز میگفت:<<البته شما!>> آنگاه شیر با غرور و خود پسندیسرش را تکان میداد و می گذشت. تا اینکه به فیلی قوی پیکر رسید. از فیل پرسید:<< قویترین حیوان جنگل کیست؟>> فیل خرطومش را دور کمر شیر...
  • نوشتن نامه (شنبه 18 بهمن 1393 17:15)
    شخصی به یکی از دوستانش نامه می نوشت. کسی پهلوی او نشسته بود و از گو شه ی چشم ، نوشته هایش را میخواند. نویسنده متوجه نگاه پنهان او شد و از این کار ناپسندش، به خشم آمد و در نامه اش نوشت:<<اگر پهلوی من، دزدی نشسته بود و نوشته ی مرا نمی خواند، همه ی اسرار خود را برایت می نوشتم!>> وقتی آن شخص این جمله را دید؛...